|
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت
13:35 |
نمی دونم چی بنویسم؟
در راه زندگی سر در گمم + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
6:45 |
من می خوام تو این وبلاگ از هر دردی بگم آخه اگه من اینجا هم نتونم حرفا مو بزنم برم کجا؟
بگی بکم؟ اعصابم خورده حتی حوصله ی خودمم ندارم از همه چیز بریده شدم دوست دارم زودتر بمیرم نمی دونم چرا ؟برای چی؟ولی اینو خوب می دونم که حالم از زندگی به هم می خوره مرگ بر این زندگییه لعنتی زندگی اجبار " مرگ اجبار ُــــــــ تو این دنیا چی اجبار نیست؟ تو این دنیا همه دوست دارن تو کارات فضولی کنن اخه تا کی این دخالتهای بیجا؟ تا کی ریا؟نیرنگ؟ نمی دونم شاید به قول دوستانم من زیادی رمانتیک و عاطفیم و دنیا را یه جورایی متفاوت تر از بقیه می بینم شایدم روانی شدم نمیدونم؟ شاید ..................................... بی خیال ........... تو نذار سر روی شونه هام که واست من جایی ندارم زندگیمو سوزوندیو رفتی بذار اروم اشک ببارم من حرفام اصلا به هم ربط نداره ولی این قدر دلم گرفته که خودمم نمی فهمم چی می نویسم؟ شما دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید منو درک کنین
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت
7:26 |
محبت یعنی چه؟ دوست داشتن یعنی چه؟ عشق یعنی چه؟ گذشت یعنی چه؟ خاطره یعنی چه؟ وفاداری یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ اصلا به من چه؟ *****تیغ کم محلی از تیغ شمشیر برنده تر است*****
+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت
7:28 |
حسین را یک روز کشتند و سر او را از بدن جدا کردند اما حسین که فقط این تن نیست حسین که مثل من و شما نیست حسین یک مکتب است و بعد از مر گش زنده تر میشود.(استاد مطهری) اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید لااقل ازاد مرد باشید(حضرت امام حسین(ع)) + نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت
7:3 |
ببین من که میدونم تموم نظرات مال خودته
پس تموم فشایی هم که دادی به خودت بر میگرده اگر حرفتون حقه چرا ادرس وبتونو نذاشتین + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت
20:43 |
اقای مهدی لقمانی چشاتو وا کن ببین
پست قبل وصیت عشق منبع ذکر شده که از کجاست لطف کن ببین بعد الکی هی حرف نزن من اصلا برام مهم نیست ولی من همیشه از هر کجا مطلب بردارم یا با ذکر منبعه یا از مدیر وبلاگش اجازه گرفتم در ضمن مثل تازه به دوران رسیده ها بر خورد نکنین + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت
18:54 |
به مناسبت عید غدیر ُچند تا جوک می گم (اینم یه نوع عیدیه دیگه) ۱-دعاي هنگام طلاق: يا رب اين دلبر شيرين که سپردی به منش... بس که ننر بود سپردم به ننش! ۲-when you open the door of your heart, you hear something like this : the bache daro beband too in sarma ۳-وقتی دلتنگی... وقتی عاشقی... وقتی بی کسی... وقتی نداری... وقتی بی پولی... هیچ کس نمی فهمه! ولی کافیه یک بار بگوزی همه می فهمن!!! ۴-ترکه با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه ميدونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم ۵-از غضنفر ميپرسن: امام اول كيه؟ يخورده فكر ميكنه، ميگه: بابا يك راهنمايي بكنيد... ميگن: شمشيرش معروفه.. ميگه: آها... ZORO!
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
7:16 |
مطلب زیر m_payer.blogfaهست که چون من خوشم اومد (پست وصیت عشق)
اونو گذاشتمش تو وبلاگ امیدوارم دوستان هم از این پست خوششون بیاد
تنهاي تنها م
+ نوشته شده توسط مریم در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت
7:24 |
وصيت عشق تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي + نوشته شده توسط مریم در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت
19:17 |
زندگی را هرطور نگاه کنی، زیباست
عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،
عشق ديدن نيست
بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست
بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت
7:5 |
اگه ميخواي قلب مهربونتو از من بگيري ....بگير!
اگه ميخواي دستاي گرمتو از من بگيري ....بگير!
اگه ميخواي نگاه قشنگتو از من بگيري ....بگير!
اگه ميخواي عشق و محبتتو از من بگيري ....بگير!
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت
7:10 |
به غروبی که رنگ شراب دارد به شرابی که رنگ خون دارد به خدا دوست دارم
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت
5:42 |
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت
12:10 |
|
|